1اضطراب پوچی
این اضطراب ناشی از جستجوی معنا درون جهانی است که در ذات خود دارای چهارچوب و درنتیجه معنای از پیش تعیینشدهای نیست.
دیدگاه پل تیلیش دربارهی اضطراب پوچی اگزیستانسیال
تیلیش در کتاب "شجاعت بودن" اضطراب پوچی اگزیستانسیال را با مفهوم ایمان خود-اذعان توضیح میدهد.
ایمان خود-اذعان
ایمان خود-اذعان به معنای پذیرش و تأیید وجود خود در مواجهه با تهدیدهای وجودیست. این نوع ایمان به فرد اجازه میدهد که علیرغم تمامی شکها و بحرانهای وجودی، ارزش خود را تأیید کند و با شجاعت به زندگی ادامه دهد.
اضطراب پوچی
از نگاه پل تیلیش، اضطراب پوچی همان اضطراب مرگ ایمان خود-اذعان است. به عبارتی فرد به این دلیل دچار اضطراب پوچی اگزیستانسیال میشود که نمیتواند در مواجهه با بیمعنایی زندگی، وجود خود را تایید کند.
خلاقیت یا آفرینش
از نظر یالوم آفرینش چیزی نو، پادزهر نیرومند احساس پوچی و بیمعناییست. او به نقل از اروینگ تیلور میگوید که شاید هنرمندان خلاق مبتلا به شدیدترین نارساییهای فردی و محدودیتهای اجتماعی مانند نیچه، بتهوون، داستایفسکی، وان گوک، کافکا و... از چنان استعدادی برای بازنگری در خویش برخوردار بودهاند که با نگاهی تیزتر و برندهتر از نگاه اغلب ما به موقعیت اگزیستانسیال انسان و بیاعتنایی کیهانی جهان نگریستهاند. در نتیجه بحران معنا، رنج شدیدتری برایشان به ارمغان آورده و با درندگی زادهی نومیدی، در کوششهای خلاقانه غوطهور شدهاند.
بتهوون در این باره میگوید:
چیزی مرا از خاتمه دادن به زندگیام بازداشت. هنر به تنهایی این کار را کرد. افسوس برایم ناممکن است دنیا را ترک کنم پیش از آنکه همهی آنچه را که میخواهم انجام دهم، به پایان رسانده باشم پس این زندگی مصیبتبار را به دنبال خود میکشم.
معنای زندگی: ساختهی فرهنگ؟
هیچ انسانی نیست که همیشه کامیاب شود و همیشه بیافریند هیچ انسانی نیست که مدام در تلاشهایش موفق باشد ولی در پی کامیابی بودن حتی اگر به کامیابی منجر نشود، گام برداشتن به سوی خانه حتی اگر به آن نرسیم، حرکت به سوی سرفرازی حتی اگر بر کرسی افتخار تکیه نزنیم و به کارگیری استعدادها در سازندهترین ثمربخشترین و خلاقترین راهها شاید معنای اصلی زندگی و تنها پاسخ ممکن به روان نژندی اگزیستانسیال باشد که انسان را از کوشش و تقلا باز میدارد و اذهان انسانی را فلج میکند.
اروین یالوم در این باره میگوید:
این اعتقاد که زندگی بدون دستیابی به هدف ناکامل است، آن قدر که اسطورهی غرب و ساختهی فرهنگ است، واقعیت اگزیستانسیال چندان مصیبتباری نیست. در دنیای شرقی، هرگز این طور نیست که یک «مقصود» در زندگی باشد، یا اینکه مشکلی باشد که باید حل شود؛ بلکه زندگی رازیست که باید آن را زیست. زندگی اتفاقا وجود دارد و ما هم اتفاقا به درون آن افکنده شدهایم. زندگی دلیل نمیخواهد.
یالوم بیان میکند که در دورههایی از تاریخ و فرهنگ غرب تلاشهای معطوف به هدف به هیچ وجه شیوهی رایج و پذیرفتهشدهای برای یافتن معنای زندگی نبوده است و به سنگنبشتهای بر یک ساعت آفتابی در عهد عتیق اشاره میکند که بر روی آن نوشته شده بود: «ساعتها به حساب نمیآیند مگر آنکه با متانت و آرامش بگذرند.» مسیحیان نخستین، چندان در پی کار و ثروت نبودند بلکه آنها را موانعی میدانستند که ذهن را گرفتار میکند و زمان را میبلعد، پس باید در راه خدمت به خدا صرف شوند. مردم در اواخر قرون وسطی کمکم برای دانستن قوانین طبیعت کنجکاو شدند و به سوی چیرگی فعال بر دنیا گام برداشتند. مردانی نظیر لئوناردو داوینچی، جوردانو برونو و بِنوِنوتو سلینی معتقد بودند دنیا به این دلیل وجود دارد که متحول شود. جان کالوین در قرن شانزدهم میلادی نظام یزدانشناسانهای را پیشنهاد کرد که از آن زمان تا امروز، بر منش غرب نسبت به هدف زندگی تاثیر فراوانی داشته است. کالوین معتقد بود انسانها تقدیری از پیش تعیینشده دارند و بسته به فیض الهی یا برگزیده میشوند یا ملعون. برگزیدگان با دانشی شهودی از رستگاری مقدرشان آگاهی داشتند و به خواست خدا، باید در تلاشهای این جهانی فعالانه شرکت میکردند. درواقع کالوین میگفت انسانِ برگزیدهی خدا به کامروایی و ثروت دنیوی میرسد. از سوی دیگر، ملعون کسیست که در زندگی این جهانی ناکام بماند. سنت پاکدینان(پروتستانهای هوادار کاهش سختگیری مذهبی) تحت تاثیر کالوین قرار گرفت و از آن پس مردم هرگز کاملا از قید و بند کار سخت، بلند پروازی و موقعیت اجتماعی رها نشدند. کار عملی مذهبی شد؛ شیطان بود که دستان بیکار را به کار میگرفت. دنیای غرب به تدریج به این دیدگاه رسید که «مقصود»ی وجود دارد که نتیجهی همهی تقلاهای فرد است. فرد برای یک هدف پایانی میکوشد. آنچه در گذشته و حال کسب میشود، مقدمهایست بر آنچه در آینده صرف میشود، اما چه چیزی در آینده قرار دارد؟ اگر به جهان پس از مرگ باور نداشته باشیم، همهی زندگی درآمد است.
ویلیام جیمز در این باره میگوید:
وقتی به همهی کتابهایی که خواندهام، سخنان خردمندانهای که شنیدهام، نگرانیهایی که برای والدینم پدید آوردهام... امیدهایی که داشتهام و همهی زندگیهایی که بر اساس هماهنگی با زندگی من سنجیده شدهاند، میاندیشم، این طور به نظرم میآید که همهی اینها آمادگی برای چیزیست که هرگز اتفاق نمیافتد.
مقایسهی دو فرهنگ در بستر شعر
استاد ذن، دایستز تیتارو سوزوکی در رسالهی East and West با مقایسهی دو شعر، دو دیدگاه کاملا متضاد را نسبت به زندگی شرح میدهد:
ماتسو باشو:
به دقت که مینگرم شکفتن نازوما را میبینم بر پرچین!
آلفرد لرد تنیسون:
گل دیوار پر روزن تو را از شکاف بیرون میکشم: با رگ و ریشهات، اینجا کف دست نگهت میدارم ولی ای گل کوچک، اگر میدانستم سراپا، با این رگ و ریشهها، چه هستی، خدا و انسان را نیز میشناختم.
در هایکو، باشو فقط با دقت به نازوما که گیاهی بیزرق و برق و تقریبا قابل چشمپوشیست به بیان رابطهای لطیف، بیآلایش و موزون با طبیعت میپردازد. باشو به نرمی و ساکن اجازه میدهد دو هجای آخر که در ژاپنی «کانا» نامیده میشود و در زبان ما علامت تعجب جایش را میگیرد، احساسش را به بیان درآورد. اما در طرف دیگر تنیسون گویا و فاعل است. گل را «با رگ و ریشه» در میآورد و حیات را از آن میگیرد، سپس با دیدی کالبدشکافانه میکوشد آن را تجزیه و تحلیل کند. درواقع او از گل دور میماند و از آن استفاده میکند تا به درک چیز دیگری دست پیدا کند.
سوزوکی معتقد است این تضاد، نشاندهندهی تضاد میان نگرش شرقی و غربی به طبیعت و زندگیست. غربی کاونده است و برای درک طبیعت، میکوشد بر آن چیره شده و بهرهجویی کند. در طرف دیگر شرقی، شهودیست و میکوشد به جای مهار و بهرهجویی از طبیعت، در گام اول آن را تجربه کرده و خود را با آن هماهنگ سازد.
سهراب سپهری در این باره میگوید:
كار ما نیست شناسایی راز گل سرخ كار ما شاید این است كه در افسون گل سرخ شناور باشیم. 2
تدابیر رواندرمانی
بسیار سادهتر است که به بیمار این درک را بدهیم که برای زندگی نیازی به معنای خاصی ندارد، اما تصمیم به بیان این موضوع را باید نسبت به نظام اعتقادی مراجع سنجید. دریافت تاریخچهی مفصلی از کوششهای فرد برای ابراز خلاقانهاش بسیار ارزشمند است. مراجع باید برای این بخش از زندگیاش ارزش قائل شود. باید درنظر داشت که تجربهی پوچی اغلب یک دلواپسی ترکیبی یا فرعیست و ممکن است جانشین اضطراب مرگ، آزادی و تنهایی شده باشد. باید با راهکارهایی مسئلهی پوچی جهان را برای فرد به محاق برد.(محاق=کوچکترین حالت ظاهری ماه)2
سازوکارهای دفاعی -مرسوم- مقابله با اضطراب پوچی
پرداختن به کانون کاذب
در چنین وضعیتی شخص در پاسخ به "چگونه زندگی کنم؟" بدون تفکر و درک عمیق از خود، کانون معنایی زندگیاش را اطراف ارزشهای اجتماعی(مانند ثروت، قدرت، شهرت، موفقیت و...) شکل میدهد. تا وقتی فرد با درگیر کانون کاذب و مورد تشویق جامعه باشد، با پوچی اگزیستانسیال گلاویز نمیشود اما آن هنگامه که به نهایت کانون کاذب میرسد یا ارزش اجتماعیاش منهدم میشود، پوچی جهان به یکباره رخنمایی میکند. درحالت دیگر اگر فرد هرگز به هدف کانون کاذب نرسد احساس ناکامی میکند.
جهادگری
جهادگری(Crusadism) میل قدرتمندی به کوشش برای فدا کردن خویش در راه علتهای دراماتیک است. چنین افرادی بدون فهم درست از آرزوهای درونی خود و به شکل نمایشی، به دنبال هدفی میگردند؛ آن هدف یا انگیزه را تقریبا بدون توجه به تضادهای درونی خود و درک دقیق از پایههای محتوایش میپذیرند و وارد حلقهی متمرکز بر آن میشوند. در واقع در جهادگری، فرد به شکلی بیاختیار و اجباری و در پاسخ به یک احساس بیهدفی شخصی، در فعالیتهای جهادی شرکت میکند. فرق جهادگری با حضور سالم در جنبشهای اجتماعی، در این است که فرد جهادگر بعد از به ثمر رسیدن هدف گروه، باید زندگیاش را وقف جهاد دیگری کند تا با تنهایی و پوچی وجودیاش رو در رو نشود؛ اما دیگری پس از رسیدن به هدف جنبش، آماده است به زندگی عادی خود بازگردد.
منابع
-
یالوم، اروین. (۱۳۹۵). رواندرمانی اگزیستانسیال. ترجمهی سپیده حبیب. نشر نی. ↩
-
https://castbox.fm/channel/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82--Ravaq-id3052047 ↩ ↩2