1اضطراب تنهایی
اضطراب تنهایی ناشی از آگاهی ناخودآگاه ما از این حقیقت است که هر یک از ما موجودی مستقل از دیگری و جهان پیرامونمان هستیم. این موضوع باعث اضطراب و تمنای پیوستگی و تعلق میشود.
اروین یالوم در این باره میگوید:
تنهایی اگزیستانسیال به مغاکی اشاره دارد که میان انسان و هر موجود دیگری دهان گشوده و پلی هم نمیتوان بر آن زد. نیز بر تنهاییای اشاره دارد که بسیار بنیادیتر و ریشهایتر است: جدایی میان فرد و دنیا.
هرچه به یکدیگر نزدیک شویم باز هم فاصلهای هست، شکافی قطعی و غیرقابل عبور؛ هر یک از ما تنها به هستی پا میگذاریم و باید تنها ترکش کنیم. درک تنهایی اگزیستانسیال به ما میآموزد که هیچ چیز آن طور که فکر میکردیم نیست، همه چیز میتواند طور دیگری باشد؛ همهی آن چیزهایی که استوار، ارزشمند و خوب میدانستیم، میتوانند ناگهان از میان بروند. در ترکیب با آزادی اگزیستانسیال میآموزیم که زمین محکمی زیر پایمان نیست؛ نه در اینجا و نه در هیچ جای دیگر از این دنیا در "خانهی خود" نیستیم.
بسیاری از واژههای مرتبط با رشد و تکامل شخصیت بر پذیرش این جدایی دلالت دارند: خودمختاری، اتکا به نفس، روی پای خود ایستادن، فردیتیابی، خود شدن و استقلال. به عبارتی به پذیرش جدایی خود نرسیدن به معنای رشد نکردن است؛ از طرفی فردیت یافتن مستلزم تنهایی کامل، بنیادین، ابدی و چیرگیناپذیر است. فرد باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بیآنکه با بدل شدن به بخشی از او، به آرزوی فرار از تنهایی پروبال دهد. از سوی دیگر، باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بیآنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع دربرابر تنهایی پایین آورد.
در باب تفاوت این نوع از تنهایی
یالوم بین تنهایی برونفردی، تنهایی درونفردی و تنهایی اگزیستانسیال تفاوت قائل است.
- فرد مبتلا به تنهایی درونفردی با جهان درونیاش غریبه است و از آرزوها و استعدادهایش چندان آگاه نیست، به همین دلیل برای اقدام تا حد زیادی به دیگران وابسته است. تمرکز این بخش بر روی تنهایی اگزیستانسیال به عنوان یکی از اضطرابهای وجودی است.
تنهایی و ارتباط
با اینکه هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی اگزیستانسیال نیست اما میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم و از سختی این تنهایی بکاهیم. فرد باید تنهایی خود را بپذیرد و سرسختانه آن را تاب آورد؛ در صورتی که این رویارویی و شناخت حاصل نشده باشد، نباید دستش را به سوی دیگری بگشاید، بلکه باید دست و پا بزند تا فردیتاش در دریای هستی غرق نشود. فردی که به این بصیرت نرسیده، دیگران را به درستی در نمییابد و با آنها مانند ابزاری برای انکار تنهایی خود برخورد میکند. یالوم در این بخش از کتاب، پیش از پرداختن به خطکش معیار اصالت رابطه، از کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم نام برد.
شکل ایدهآل رابطه: عشق عاری از نیاز
در چنین حالتی فرد بدون اینکه بخشی از فردیت خود را مخفی کند و حتی بدون آگاه بودن از وجود خود، با دیگری ارتباط برقرار میکند؛ از خود نمیپرسد "او دربارهی من چه فکر میکند؟" یا "این رابطه برایم چه سودی دارد؟". در حین ارتباط تمام توجه فرد معطوف به دیگریست و به میزان توجهاش دچار تغییر و تحول میشود. عشق، میل به شناخت دیگری -تا جای ممکن- را پدید میآورد؛ فرد، دیگری را موجودی دارای احساس و آگاهی میبیند که دنیای خاص خود را دارد و علاقهمند به هستی و رشد اوست. فرد در عین اینکه عاشقانه به دیگری میبخشد، هستهی فردیت خود را حفظ میکند؛ او عشق نمیورزد چون نیاز به وجود دیگری دارد، عشق نمیورزد چون نیاز به کامل بودن دارد و همچنین عشق نمیورزد چون نیازمند فرار از تنهاییست. تنها کسی که به وجود خود و جهاناش عشق میورزد، قادر به درک عشق عاری از نیاز است. کسی که یوسف خود را در چاه انداخته هرگز چنین عشقی را به کمال در نمییابد.
سازوکارهای دفاعی -مرسوم- مقابله با اضطراب تنهایی
2 همنوایی
در گذشته، فرد رومی احساس غرور میکرد چون میتوانست بگوید «من شهروند روم هستم»، روم و امپراطوری روم خانه و خانواده و دنیای او بود. حتی در جامعهی غربی کنونی، پیوستگی با گروه، رایجترین شیوهی غلبه بر جدایی است. در این الحاق، خودِ فرد تا حد زیادی ناپدید میشود تا بتواند احساس تعلق به یک جمعیت کند. کسی که از سازوکار همنوایی برای تقابل با اضطراب تنهایی بهره میبرد با خود میگوید: «اگر من مثل هرکس دیگری باشم، اگر احساسات و افکاری نداشته باشم که مرا از دیگران متمایز کند، اگر با رسوم، سبک لباس پوشیدن، باورها و الگوهای گروه همنوا باشم، از تجربهی مخوف تنهایی در امان خواهم بود.» نظامهای دیکتاتوری با استفاده از تهدید و ارعاب این همنوایی را برمیانگیزند و نظامهای مردمی با استفاده از القا و تبلیغات.
آمیختگی
در این سازوکار، فرد هویت و خواستههای خود را با هویت و خواستههای دیگری ادغام میکند تا از این طریق احساس نزدیکی و تعلق بیشتری به دست آورد. در چنین وضعیتی، فرد ممکن است به طور موقت اضطرابهای وجودی خود را کاهش دهد. اما این وابستگی میتواند به تنهایی درونی فردی منجر شود. چشمان ما در هماهنگی، به دنبال ارضای تمنای آمیختگیاند. ذهنمان میخواهد از این طریق، امکان آمیختگی را باور کند.3
استفادهی ابزاری از دیگران
در چنین حالتی فرد بیشتر از توجه به وجود دیگری، نگاهش را به کارکرد میسپرد. این موضوع سبب میشود که فرد دیگری را به مثابهی ابزار ببیند. به عبارتی، دیگران را مثل وسایل خانه در ذهن میچیند تا "احساس در خانه بودن" کند. فردی که از این سازوکار بهره میبرد هرگز دیگری را به تمامی در نمییابد. به عنوان نمونه میتوان به کسی اشاره کرد که در رابطه با دیگری به دنبال اثبات خودش به خودش است و به همین سبب، تنها بخشهایی از دیگری را میخواهد که به تحقق این امر کمک میکند.
زیستن در برابر چشمان دیگران
فردی که از این سازوکار دفاعی بهره میبرد با خود میگوید: "حال که بدون دیده شدن نمیتوانم وجودم را اثبات کنم، حال که وجودم قائل به خودم نیست، چشمانی خواهم یافت تا مرا نظاره کند و اذهانی خواهم یافت تا به من بیاندیشد."
لذت مورد مشاهده بودن، چنان عمیق است که شاید رنج حقیقی از کهنسالی یا داشتن عمر بیشتر نسبت به کسانی که دوستشان داریم، هراس از ادامه دادن به زندگیایست که دیگر در آن کسی قادر به مشاهدهی ما نباشد.
به نقل از کتاب وقتی نیچه گریست: نیچه: جوزف یعنی موفقیتهایت تنها در صورتی معنیدار میشد که میتوانستی آن را در ذهن گذرای پدرت ضبط کنی؟ برویر: میدانم غیرمنطقیست. به پرسش دربارهی صدای افتادن درخت در جنگلی خالی از سکنه میماند؛ کاری که بینندهای ندارد، میتواند معنیدار باشد؟ نیچه: تفاوت اینجاست که درخت گوش ندارد ولی این خود تو هستی که به کارت معنی میبخشی.4
منابع
-
یالوم، اروین. (۱۳۹۵). رواندرمانی اگزیستانسیال. ترجمهی سپیده حبیب. نشر نی. ↩
-
فروم، اریک. (۱۳۹۶). هنر عشق ورزیدن. ترجمهی شاپور پشابادی. ناشر–مؤلف. ↩
-
https://castbox.fm/channel/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82--Ravaq-id3052047 ↩
-
یالوم، اروین. (زمستان ۱۴۰۱). وقتی نیچه گریست. ترجمهی سپیده حبیب. نشر قطره. ↩